كلبه‌ي جنگلي

در دسته بندي (خاطره‌هاي‌آينده‌ي‌من) نويسنده imei در ۰۳-۰۴-۱۳۸۷ ۳:۱۰ق.ظ

كلبه‌ي جنگلي، خاطره‌ي آينده‌ي فروغه. يه زندگي دور از آدما، تو يه جاي سرسبز. دور از هياهو و ‏خودم و خودش. من خيلي مدرن‌تر فكر مي‌كردم ولي فروغ عاشق زندگي بكر و اشياء قديمي براي ‏تزئين خونه‌ي كوچيكمون هست. به سلامتي فروغ؛ من هيزم‌شكن كلبه‌مون هستم. ببعي و تخم ‏غاز. شير با بوي پشكل و باد كه از گوشه كنار چوب‌هاي كلبه گه‌گاه سرك مي‌كشه. ديگه از پنير ‏آمل خبري نيست ولي پنير سوراخ‌دار با نون‌هايي كه بعضي‌هاشون كلفت و بعضي هاشون نازكن. ‏تفنگ بايد داشته باشيم. من كامپيوترم رو با سلولاي خورشيدي شارژ مي‌كنم و سرم بره هم ‏نمي‌ذارم فروغ عين شمالي‌ها روسري و چادر سر كنه. از اردوي شمالي كه چند سال پيش با فروغ ‏و دار و دسته‌ي كانون رفته بوديم، تمام زهرمار كردنشون، به اون شب زير نور ماه كنار درخت و اون ‏چشمه‌ي زلال و سرد و اون مزرعه‌ي نيمه جوونه زده و حافظ خوني كنار آتيشش مي‌ارزيد. زير ‏شيرووني كلي چيز نگه مي‌داريم. از روياي دويست و شيش قرمز، يه تويوتا لندكروز مي‌مونه كه ‏سهميه‌ي بنزينش رو يه دور تا جاده رفتن، با دنده كمكي تو گل و شل شب باروني مي‌بلعه. موقع ‏صحبتاي پيش از خواب ديگه گوشي‌مو به كامپيوتر ريموت نمي‌كنم، وقتي جيرجيركا بدون برق بلدن ‏آهنگ بزنن. دسشويي‌مون سيفون و فن نداره ولي عوضش خودم هميشه مي‌آم كه سوسكاشو ‏بكشم. يه اتاق باريك و يه اتاق تاريك. اتاقاي پنجره‌دار و طبقه‌ي بالا و بالاتر زير شيرووني. فروغ خيلي ‏سخته كه من توي اين شرايط از تو ‏Take Care of‏ بكنم. تو فقط فكرش رو بكن كه كف خونه كه راه ‏برم تو غيژ غيژش رو مي‌شنوي. ‏
آدما حداكثر يه بار زندگي مي‌كنن. ‏
—–

من پيشاپيش از طرح اينترنت وايرلس ارزون و تجهيزات مخابراتي كافي استقبال مي‌كنم. لطفاً قبل از ‏اينكه مهموني بياين استيتوس كلبه رو چك كنين و وقت ترك كلبه رو از وبسايت دريافت كنين!!!‏

چطور مي‌خواين زندگي كنين؟

در دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۰۲-۰۴-۱۳۸۷ ۱۰:۰۱ب.ظ

هيچ فكر كردين كه مي‌خواين چطور زندگي كنين؟ ‏
خيلي برام معما بوده كه چه كار كنم كه خوشحال باشم. اصلاً آيا بايد هميشه خوشحال باشم؟ آيا ‏با اينكه بعضي مشكلات و مصيبت‌ها توي زندگي ناگزير هستن، بايد ياد بگيرم در كنار اونها خوشحال ‏باشم؟ آيا خوشبختي توي يه فرمول مي‌گنجه كه من بگم اگه توي اون فرمول زندگي كنم ‏خوشبخت مي‌شم؟ احساس رضايت مي‌كنم؟ پست دكتر گوشي رو خوندم كه گفته بود با وجود ‏موفقيت‌هاش احساس رضايت نداره. به خودم گفتم آيا من دارم براي چيزي مي‌جنگم و اگر براش ‏مي‌جنگم بعد كه بهش رسيدم ارتشم رو رها مي‌كنم؟ آيا زندگيم به يه هدف معمولي منتهي ‏مي‌شه كه وقتي بهش رسيدم بگم “آخيش، خوب حالا چي؟” ‏
هميشه فكر مي‌كردم كه لااقل توي اين دنيا، خبري از بهشت و اين مسخره بازيا نيست. اگر هم ‏خوشي‌اي هست همراه با سختي‌هايي هست كه يا در همون زمان يا قبل و بعد از اون پيش ‏مي‌آن. اين كه آدم از چه جنبه به اون نگاه كنه احساس خشنودي يا ناخشنودي از اون وضعيت رو ‏مي‌سازه. آدما چاره‌اي ندارن جز اينكه يا به اون‌چه كه دارن با نگاه خوشبينانه نگاه كنن و ازش لذت ‏ببرن، يا اينكه به بهبود وضعيت اميدوار باشن و خوشبختي رو در قدم‌هايي دورتر در يه سايه‌روشن ‏ببينن و حالا براش تلاش كنن و يا نكنن، و يا اينكه اصلاً خوشبختي رو گم كنن و از چيزي كه ‏خوشحالشون مي‌كنه اونقدر دور بيافتن كه ندونن چي شادشون مي‌كنه. هستن كسايي كه ‏خوشحاليشون درگرو يه چيز كوچيكي هست كه از مثلاً ترس نگاه ديگران، مدام روش خاك مي‌ريزن ‏و حق رفتن به مرحله‌ي بعد رو پيدا نمي‌كنن. ‏
من واقعاًَ فكر مي‌كنم زندگي محل جنبه پيدا كردنه. هي لبريزت مي‌كنن و منتظر مي‌مونن كه اون ‏حالت برات عادي بشه و بعد باز پر مي‌شي… كسي كه دنبال سكون باشه و دنبال اين باشه كه ‏به يه حالت استيبل برسه، كه خوشي توي اون حالت باشه و همين و بس، نه تنها نمي‌رسه، با ‏مرده فرقي هم نداره.‏
‏ آدم تا آخرين لحظه زندگيش نمي‌تونه بگه كه خوشبخته يا نه. بين بدبختي و خوشبختي يه لحظه ‏فاصله بيشتر نيست. همه چي ممكنه ناگهان يا شايدم فرسايشي، عوض بشه. مثل پدر و ‏مادرهايي كه از بچه‌هاشون ناگهان چيزي رو مي‌بينن كه خرد مي‌شن. مثل كسي كه ناگهان عشق ‏به سراغش مي‌آد و مي‌فهمه زندگي چقدر رنگي و خوش بو هست. مثل ماري كه مي‌فهمه ‏عاشق شلنگ بوده. همه‌ي اينا يه دفعه تو زندگي تاثير مي‌ذاره.‏
خوشبختي از لحظه‌هاي كوچيك تشكيل شده. خوشبختي مثل ضربان مي‌مونه. يه دونه‌ش مياد يه ‏رنگ مي‌زنه و گم مي‌شه. بعضي‌ها خوشبختي‌هاشون رو جيره‌بندي مي‌كنن. نه كه مي‌گن چون ‏ضربانه پس بذار اين يكي خوشي رو بذاريم براي يه وقت ديگه كه خوشي اون وقتمونم جور باشه. ‏اينجوري ديرتر جنبه‌ي مرحله‌ي بعد رو پيدا مي‌كني و ممكنه هم ‏Time’s Up‏! خيلي طرفدار ‏خوشي‌‌هاي لحظه‌اي *حافظ گونه‌ام. ديگه اينكه دوس ندارم روي بدبختي‌هام سرپوش بذارم و خودم ‏رو با خوش‌بيني كوركورانه گول بزنم تا از وضعيت موجود يه بهشت براي خودم بسازم، برعكس ‏دوست دارم تلاش بكنم به سمت يه خوشي، ولي از همون تلاش هم لذت ببرم. گرچه اينا چيزاييه ‏كه خيلي ساده ممكنه فراموشش كنم.‏
يه چيز ديگه هم هست به اسم آستانه ي پژمردگي! اينو از فروغ ياد گرفتم. مي‌گفت كه گلا اگه ‏بهشون آب نرسه تا يه حدي رو مي‌تونن تحمل كنن و اگر بعدش بهشون آب برسه بر مي‌گردن به ‏حالت اول ولي اگر از اون حد گذشت ديگه پژمرده مي‌شن! اين حالت تو آدمم هست. يعني اگر تو ‏بدبختي و خصوصاً باور بدبختي، غوطه بزني و قورباغه و كرال بري، بعد از يه مدتي ديگه خوشحالياتو ‏پيدا نمي‌كني… بديش اينه كه وقتي تو مرحله‌ي ده باشي ولي كليد رو پيدا نكني و تايم‌آپ شي، ‏برت مي‌گردونن به خيلي عقب‌تر. ديگه كه نبايد با خاطرات مرحله‌ي ده زندگي كني! ‏
آخرش هم اينكه معروفه كه مي‌گن كه خوشبختي پروانه‌ايه كه اگه دنبالش باشي هيچ‌وقت پيداش ‏نمي‌كني ولي اگر سرت به كار خودت مشغول باشه، ممكنه بياد و رو شونه‌ت بشينه. لطفاً از ‏چسب مگس استفاده نكنين كه به بقيه هم برسه!

*چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت كن كه قارون را غلط‌ها داد سوداي زر اندوزي

باروني آبي مشهور

در دسته بندي (شعر و ترانه) نويسنده imei در ۱۶-۰۳-۱۳۸۷ ۸:۴۲ب.ظ

‏ چهار صبحه، آخر دسامبر
مي‌نويسم ببينم بهتري يا نه؟
نيويورك سرده ولي، خونه‌مو دوس دارم
كلينتون استريت، عصرا پر از موسيقيه…‏

 

شنيدم خونه‌ت رو
تو عمق صحرا مي‌سازي
ديگه براي هيچ زندگي مي‌كني…‏
اميدوارم لااقل يه سري خاطره نگه داشته باشي

 

آره، ‘جين’ با طره‌ي موت اومد، ‏
گفتش تو بهش دادي‌ش
اون شب كه گفتي مي‌ري
اصلاً تو هرگز رفتي؟

 

آه، آخرين باري كه ديديمت، بدجوري پيرتر مي‌زدي
بارونيِ آبيِ مشهورت، از دوشش پاره شده بود
تو ايستگاه بودي دنبال هر قطار
و برگشتي خونه، بي زمزمه

 

زنِ من، مثل غريبه‌هاي زندگيت بود
وقتي كه برگشت، زن ِ هيچكس نبود…‏

 

مي‌بينمت، اونجا با يه رز به دندون
دزد كولي نحيف‌تر

 

ئه، ‘جين’ بيدار شد…‏
سلام مي‌رسونه…‏

 

چي بگم برادر جانم، چي بگم اي قاتل من
چي مي‌تونم بگم…‏
فك كنم دلتنگم، فك كنم بخشيدم…‏
خوشحالم كه سر راهم قرار گرفتي

 

اگر از اينورا اومدي
براي ‘جين’ يا براي من
دشمنت خوابيده،
و زنش آزاده…‏

 

ممنون، براي مشكلاتي كه از جلوي چشمش برداشتي
فك مي‌كردم هميشگي‌ان ، واسه همين كاري نمي‌كردم

 

آره، ‘جين’ با طره‌ي موت اومد، ‏
گفتش تو بهش دادي‌ش
اون شب كه گفتي مي‌ري

 

با احترام، ل. كوهن

‏ ‏

It’s four in the morning, the end of December
I’m writing you now just to see if you’re better
New York is cold, but I like where I’m living
There’s music on Clinton Street all through the evening‏.‏

 

I hear that you’re building your little house, deep in the desert
You’re living for nothing now; I hope you’re keeping some kind of record.

 

Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear‏?‏

 

Ah, the last time we saw you, you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You’d been to the station to meet every train
And you came home without Lilli Marlene

 

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody’s wife.‏

 

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief

 

‎–Well I see Jane’s awake‏ ‏
She sends her regards.‏

 

And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say‏?‏
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I’m glad you stood in my way‏.‏

 

If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free‏.‏

 

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good, so I never tried‏.‏

 

And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

 

‏– ‏sincerely, l. Cohen


باروني آبي مشهور، ترانه‌اي از كوهن است كه در سومين آلبومش، ترانه‌هاي عشق و نفرت، به سال ۱۹۷۱ ظهور پيدا كرده. ‏وي آنرا در سال ۱۹۷۰ نيز در كنسرتش اجرا كرده بود. متن ترانه به شكل يك نامه است و داستان يك عشق‌بازي سه‌سويه ‏مابين گوينده، زني با نام “جين” و شخص ثالثي كه بسيار خلاصه، “برادرجانم، قاتل من” معرفي مي‌شود را مطرح مي‌كند كه ‏مي‌رساند كه “جين” نامزد يا همسر گوينده بوده ولي پس از رويدادهايي، “زن من مثل غريبه‌هاي زندگيت بود، وقتي كه ‏برگشت، زنِ هيچكس نبود”.‏
بعدتر در ترانه، گوينده تصديق مي‌كند كه قدري هم سپاسگزار است، چرا كه “جين” مشكلاتي داشته و اين عشق‌بازي آن‌ها را ‏تسكين داده، هنگامي كه گوينده قادر به انجام كاري نبوده.‏
با اينكه اين ترانه از بهترين ترانه‌هاي كوهن به شمار مي‌آيد، از آنهائي‌ست كه او را راضي نكرده. وي در مصاحبه‌اي در ‏نشريه ديتيلز به سال ۱۹۹۳‏‎ ‎مي‌گويد:‏
‏”هرگز حس نكردم آن شعر، قطعي شده‌است. هرگز حس نكردم بحد كافي تراش خورده‌است. آن شعر و “پرنده بر سيم” دو شعر ‏بودند كه هرگز موفق به تمام كردنشان نشدم ولي آنقدر خوب بودند كه بشد از آنها استفاده كرد. ضمن اينكه با تنگدستي‌ شعري ‏كه در هر ضبط با آن روبرو بودم، نمي‌توانستم از پس ناديده گرفتن آن بر بيايم. اين يكي از بهترين ملودي‌هايي است كه ‏نوشته‌ام ولي به لحاظ شعري بسيار رمزآلود و ناشفاف است…”‏
ترانه، يك مثلث عشقي را ترسيم مي‌كند كه طرح مشتركي با رمان “بازنده‌هاي زيبا” دارد. مشابه بسياري از اشعار ديگر ‏كوهن، اين شعر نيز بر پايه‌ي يك داستان واقعي بنا نهاده شده‌است ولي در راديو ‏BBC‏ به سال ۱۹۹۴ اذعان مي‌دارد كه ‏فراموش كرده كه چه كسي و چگونه، درگير اين ماجرا بوده است:‏
‏”مشكل ترانه اين‌ست كه اصلاً مثلث حقيقي را فراموش كرده‌ام. خواه اين‌كه مال خودم بوده يا نه –كه البته بوده- هميشه حس ‏مي‌كردم كه يك مرد نامرئي، در كار اغواي زني‌ست كه با اويم، حال اينكه اين مرد واقعي‌ست يا زايده‌ي ذهن خودم، بياد ‏ندارم. هميشه حس مي‌كردم كه يا من چنين كسي هستم در رابطه‌ي ديگران، يا اينكه ديگران چنين وضعيتي را در رابطه با ‏ازدواج من دارند. واقعاً بخاطر ندارم، فقط يقيناً مي‌دانم كه هميشه شخص ثالثي بوده، گاهي من، گاهي مرد ديگري و گاهي زن ‏ديگري.”‏

كوهن در جايي بطور مختصر مي‌گويد كه باراني آبي، متعلق به خود او بوده و يك همزاد پنداري احتمالي را تلقين مي‌كند.‏
لئونارد نورمن كوهن، شهروند عالي‌رتبه‌ي كانادايي، كبك، مونت‌رئال،( متولد ۲۱ سپتامبر ۱۹۳۴ در وست‌مونت كبك) ‏داستان نويس، شاعر و ترانه سرايي‌ست كه شعرهايش بر ترانه سرايان بسياري تاثير گذاشته.‏
مضمون اشعار وي عموماً كاوشگر مذهب، جدايي ، جنسيت و پيچيدگي روابط اشخاص مي‌باشند.‏

منبع: ويكي پديا [۱] [۲]

خلسه‌ي شعر

در دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۱۳-۰۳-۱۳۸۷ ۱۱:۳۵ب.ظ

اوكي منطقي باشم؛ مسئله اينست: با قلمبه‌ي احساسي چه كنم؟
وقتي كه يه شعر خوب مي‌خونم، مي‌گم، مي‌فهمم، حتي اگر يكي دو كلمه باشه… ديگه اون احساس من نيست كه اون شعره، ‏بلكه اون شعره كه احساس منه! منو به چنگ مي‌آره و احساسمو تحت الشعاع قرار مي‌ده. خلسه‌ي شاعرانه… من، مثل يه ‏لاك‌پشت، يه كرگدن ، سخت‌پوست و عاشق‌ام. مثل يه تمساح، دوست پرنده‌هايي مي‌شم كه مسواكم هستن. چَشم، نيمه‌ي ‏منطقي! نمي‌ذارم شعرها اعتقاداتم بشن. ولي وقتي مي‌جوشه، سخت بگيري بهش، مي‌تركه… يعني مث زودپز اگه نذاري ‏سوت بزنه، لوبياها گير ديوار مي‌آد…‏
من رفتم “به همين سادگي” رو ديدم. برام پر از شعر بود. عرض كنم كه “سندي” گوش كردم (حليمه) ‏‎:D‎‏ كلي از شعرش لذت ‏بردم: “مي‌گن كِريم دهاتيه، سرو زبون نداره، ولي او بچه شهريه، دلشِه به دست مي‌آره، مي‌گم‌ كه تو مسكني براي دل دردُم، ‏مو ماشينم تو فلكه بذار دورت بگردُم”. ديگه بگم كه فروغ برام قيصر امين‌پور خوند… آخ كه چه شعر مي‌گه‌ اين بابا. واي كه ‏خودمِ‌ وقتي دفتر آخر فروغ رو مي‌خونم… ايمان بياوريم… پنجره… واي همه‌ش يأس و شعر و احساسه. ديگه از كي بگم؟ من ‏كه گهگاه شعر مي‌ذارم اينجا ولي حق مطلب اين نيست…‏
من يه وقتايي شعرايي گفتم… شعرهاي قالب دار و نو و كهنه… ولي نمي‌گنجم. نه اونقدر تسلط دارم روي زبان و تكنيك و ‏چيزاي ديگه كه بتونم خيلي ساده از اون شعرها بگم، نه اينكه احساساتم به كندي دستِ شعر نويسيمه… ديگه اس‌ام‌اس‌هامو ‏بيشتر از شعرام دوس دارم. ديگه قربون صدقه‌هام بيشتر راضيم مي‌كنن. اين همون حسيه كه دارم. وقتي اينجوري نگاه ميكنم ‏به نظرم مي‌رسه كه چشمه‌هه نخشكيده!‏
واقعيتش اينه كه من از ‏Songها بيشترين لذتي كه مي‌برم شعرشونه. و از فيلم‌ها هم بيشترين چيزي كه چشم و گوشمو باز ‏مي‌كنه (!) بوسيدنه. اين يه شباهت معني داره. گرفتي قضيه رو؟